تبليغاتX

همه چیز در مورد هوا فضای نظامی








سرلشكر خلبان شهيد عباس بابايى 

چهره اى مردانه داشت، بلندقامت بود با اندامى ورزيده. ساده چون پرستوهاى مهاجر. بلند پرواز چون عقاب. پاك بود و بى ريا. حتى لحظه اى خودنمايى و تظاهر نداشت. با هدفش عجين شده بود و اهل كسب نام و نان در قبال انجام وظيفه نبود. در سال ۱۳۲۹ در شهر قزوين ديده به جهان گشود. نامش را عباس گذاشتند. در دامن مادرى پرهيزگار پرورش يافت. دوره ابتدايى را در دبستان دهخدا و دوره متوسطه را در دبيرستان نظام وفاى قزوين گذراند. در حالى كه در رشته پزشكى پذيرفته شده  بود، داوطلب تحصيل در دانشكده نيروى  هوايى شد. بعد از گذراندن دوره مقدماتى به آمريكا رفت و دوره آموزش خلبانى را با موفقيت به پايان رساند. بعد از پيروزى انقلاب اسلامى در پايگاه هوايى اصفهان به خدمت پرداخت. سرانجام در سال ۱۳۶۶ به درجه سرتيپى مفتخر شد و به فرماندهى نيروى هوايى منصوب گرديد.
از خردسالى حال و هوايى ديگر داشت. بسيار ساده زندگى مى كرد، مادرش به ياد دارد: ما براى عباس پوشاك مناسب تهيه مى كرديم، اما او از پوشيدن آن پرهيز مى كرد و مى گفت نمى خواهم بهتر از هم  كلاسى هايم لباس بپوشم ، تا جايى كه مسئولين مدرسه او را در ليست شاگردان بى بضاعت قرار داده بودند و قصد داشتند كه به او كمك مالى كنند. او اين ساده پوشى و ساده زيستى را در تمام طول زندگى خود حفظ كرد. در زمان جنگ با اينكه يك فرمانده بود ولى هميشه از لباس بسيجى استفاده  مى كرد و موهاى خود را كوتاه نگه مى داشت. يكى از خصوصيات بارز شهيد بابايى اين بود كه از خودنمايى پرهيز مى كرد. هميشه دوست داشت ناشناس بماند و از آشنايان مى خواست كه او را به ديگران معرفى نكنند. اين سادگى و بى پيرايگى و ناشناس ماندن باعث مى شد بين او و كسانى كه با وى رو به رو مى شدند اتفاقات جالبى بيفتد.
يكى از دوستانش مى گفت: جهت هماهنگى عمليات من و يكى از همكاران و شهيد بابايى از اصفهان به شيراز مى رفتيم. در بين راه سربازى كه لباس نيروى هوايى بر تن داشت كنار جاده ايستاده  بود. به دستور شهيد بابايى كه با همان لباس ساده هميشگى و سرتراشيده در صندلى عقب نشسته  بود، او را سواركرديم. سرباز هم در صندلى عقب كنار او نشست. وقتى حركت كرديم سرباز از او پرسيد: داداش سربازى؟ عباس گفت بله. سرباز در حالى كه دستش را روى پاى بابايى مى زد گفت: دمت گرم كجا خدمت مى كنى؟ بابايى گفت: پايگاه هشتم اصفهان. سرباز گفت: مى گن اونجا فرمانده خيلى باحالى داره. خلاصه در طول راه با همان لهجه جاهلى با عباس صحبت و شوخى كرد. وقتى به پايگاه رسيديم، دم در به شهيد بابايى سلام نظامى دادند و احترام گذاشتند. سرباز كه فهميد در طول راه با فرمانده پايگاه هشتم شوخى مى كرده است، به شدت خجالت كشيد و در ماشين را بازكرد و بدون خداحافظى به داخل پايگاه رفت.
اين نوع برخوردها در طول فرماندهى شهيد بابايى بسيار پيش مى آمد. او هميشه آماده خدمت به ديگران بود و در سختى ها و مشكلات پيش قدم بود. در تمام مراحل زندگى سعى مى كرد زحمتى براى كسى به وجود نياورد.
يكى از درجه داران مى گويد: شبى از اصفهان به پايگاه مى رفتم، ساعت يك نيمه شب بود. نزديك پايگاه مردى را ديدم كه پياده به طرف پايگاه مى رود. كنار او كه رسيدم نگه داشتم تا او هم سوار شود، با كمال شگفتى ديدم فرمانده پايگاه ، شهيد بابايى است. به احترام او از ماشين پياده شدم و گفتم جناب سرهنگ اين وقت شب با پاى پياده در اين جاده چه مى كنيد؟ گفت كارم در اصفهان ديروقت تمام شد، نخواستم زنگ بزنم و راننده را بيداركنم. با شگفتى گفتم: جناب فرمانده مى دانيد چقدر پياده آمده ايد، از اصفهان تا پايگاه بيش از ۲۰ كيلومتر است. او لبخندى زد و گفت: طورى نيست برادر ما عادت داريم.
همسر شهيد: من و دوستانش هر سال به او اصرار مى  كرديم به حج برويم. سرانجام در سال ۱۳۶۶ پذيرفت. ولى در روز مقرر در پاى پلكان هواپيما از سفر منصرف شد. هر چه به او اصرار كرديم نپذيرفت. مى گفت آنجا به من نياز دارند ولى قول مى دهم روز عيد قربان آنجا باشم، ما رفتيم و او ماند. ما به خانه خدا رفتيم و او به پيشگاه خدا ماند و آخرين ماموريت خود را هم با موفقيت انجام داد.
در ظهر روز عيد قربان عباس بابايى همان گونه كه پيش بينى كرده بود از ميان ما رفت. او در هنگام شهادت ۳۷ساله بود.
منبع :سایت رسمی روزنامه شرق   روزنامه شرق
نوشته شده توسط امیر آقازاده | لینک ثابت | موضوع: سرلشكر خلبان شهيد عباس بابايى |






کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by [user]

Template Design by AMIRTRADING17@ yahoo.com

...
...